تبليغاتX
کلبه تنهایی من

کلبه تنهایی من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 14:7  توسط شبگرد عاشق  | 

عشقولانه های ما

 

سلام دخترای ناز

آقا پسرای گل

امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه

خانمی ما که رفته بود اهواز و علت تاخیر و آپ نکردن وب هم همین بود, چون من هم

زیاد تمایلی به بلاگفا ندارم نیامدم آپ کنم, بیشتر دوست دارم به پرشین بلاگ نقل

مکان کنیم اما نازنین جون میگه هر وقت رسما نامزدی کردیم تک تک خاطره ها و

لحظه هامون را تو پرسین بلاگ ثبت می کنیم

البته از شما چه پنهون یکی از رفقا سفارش یک مالتی مدیا داده بود تو این 15روز عید

درگیر ساخت اون بودم چون باید بعد 13 تحویلش می دادم.

تو این مدت که نبود خیلی دلم بهانش را می گرفت, وقتی بهم زنگ زد گفت رسیده

شیراز خیلی خوشحال شدم اما فوری گفت 2روز دیگه می رم بعد از سیزده بر

میگردم, منم فرصت غنیمت شمردم ترتیب یه ملاقت را واسه 7 دادمم

همیشه وقتی قرار داریم می رم سر 20 متری که خونشون هست منتظرش می

مونم تا بیاد, همیشه بهم میگه با این بنزین گرون نمی خواد بیای خودم میام تا

ملاصدرا و منم همیشه میگم 20 دقیقه هم که بیشتر با هم باشیم, 20 دقیقه هست

وقتی دیدمش انگار داشتم تو آسمون پرواز می کردم, دوست داشتم بگیرمش تو بغل

و بوسش کنم اما فقط می تونستم نگاهش کنم تا شاید نگاهم را بفهمه

از صبح ساعت 10 تا 7شب با هم بودیم, نمیدونید چقدر خوش گذشت دومین ناهار دو

نفره را با هم خوردیم

قبل از ظهر رفتیم  باغ ارم, اونجا بود که عیدیش را بهش دادم قبل از عید که تولد دختر

خواهرم بود با هم رفتیم بازار زرگرها تا یک دستبند واسه تولدش بگیرم, یک سرویس

را بهم نشون داد گفت خوشکله؟

دوست دارم برم کارگاه نقره سازی بگم این سرویس به جای نگین سیاهش, با سنگ

ماه تولد بهمن برام درست کنن

منم از سرویس خوشم اومد ساده بود اما خوشکل, همون روز عصرش رفتم و همون

سرویس را به اضافه انگشترش سفارش دادم که تا عید آماده بشه

نمیدونید وقتی بهش دادم چقدر خوشحال شد و خوشحالیش واسه من یک دنیا

ارزش داشت

یه عالمه تشکر کرد

بعد نوبت عیدی من بود هر چند توقع نداشتم اینقدر خودش تو زحمت بندازه اما هدیش

عالی بود

یک روز ازم خواست از میون عکسایی که دارم یکیش که خیلی دوسش دارم را بریزیم

رو فلش براش ببرم, هر چه دلیلش پرسیدم نگفت! منم اون عکسی را چند ماه

پیشش در حال نواختن با گیتارم بودم واز قضا خیلی قشنگ شده بود را براش بردم

نگو شیطون چه فکرایی تو سرش بوده!!!!

وقتی عکس دید گفت عالیه, بعد همون عکس را سفارش تابلو 3 تیکه داده بود, اونم

چه تابلویی ضد آب, ضد خش نمی دونید چقدر قشنگ شده

وقتی بهم داد باز با تمام وجود دوست داشتم بگیرمش تو بغل و ببوسمش.....

بعد ازاون عیدیای خوشکل رفتیم باغ عفیف آباد , تو رستوران باغ ناهار خوردیم  بعد

ناهار هم رفتیم موزه نارنجستان و بازار وکیل و سرای مشیر چرخیدیم

اونقدر غرق گشتن بودیم که ساعت را فراموش کرده بودیم, یک لحظه نگاه ساعت

کردیم  ای وای ساعت6 و خانمی دیرش شده  سریع اومدیم سوار ماشین شدیم و

رفتیم خانمی را رسوندیم, من موندم و تنهایی, چقدر وقتی کنارمه به خودم می بالم

مثل فرشته ها می مونه

میدونید لحظه سال تحویل دعام این بود که زودتر مشکل خانمی حل بشه و ما دوتا

عید سال دیگه را خونه خودمون باشیم

اگر بدونید چه نقشه ها واسه زندگیمون کشیدیم

خانمی این روزا همش می گه درگیر حل مشکلم هستم وقت نمی کنم به وب سر

بزنم

دعاکنید تلاشش نتیجه بده, خیلی کم طاقت شده, خیلی گریه می کنه

طاقت دیدن اشکاش را ندارم اما حاضر نیست منو شریک مشکلش بدونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 21:45  توسط شبگرد عاشق  | 

عشقولانه های ما

 

سلام دخترای ناز

آقا پسرای گل

امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه

خانمی ما که رفته بود اهواز و علت تاخیر و آپ نکردن وب هم همین بود, چون من هم

زیاد تمایلی به بلاگفا ندارم نیامدم آپ کنم, بیشتر دوست دارم به پرشین بلاگ نقل

مکان کنیم اما نازنین جون میگه هر وقت رسما نامزدی کردیم تک تک خاطره ها و

لحظه هامون را تو پرسین بلاگ ثبت می کنیم

البته از شما چه پنهون یکی از رفقا سفارش یک مالتی مدیا داده بود تو این 15روز عید

درگیر ساخت اون بودم چون باید بعد 13 تحویلش می دادم.

تو این مدت که نبود خیلی دلم بهانش را می گرفت, وقتی بهم زنگ زد گفت رسیده

شیراز خیلی خوشحال شدم اما فوری گفت 2روز دیگه می رم بعد از سیزده بر

میگردم, منم فرصت غنیمت شمردم ترتیب یه ملاقت را واسه 7 دادمم

همیشه وقتی قرار داریم می رم سر 20 متری که خونشون هست منتظرش می

مونم تا بیاد, همیشه بهم میگه با این بنزین گرون نمی خواد بیای خودم میام تا

ملاصدرا و منم همیشه میگم 20 دقیقه هم که بیشتر با هم باشیم, 20 دقیقه هست

وقتی دیدمش انگار داشتم تو آسمون پرواز می کردم, دوست داشتم بگیرمش تو بغل

و بوسش کنم اما فقط می تونستم نگاهش کنم تا شاید نگاهم را بفهمه

از صبح ساعت 10 تا 7شب با هم بودیم, نمیدونید چقدر خوش گذشت دومین ناهار دو

نفره را با هم خوردیم

قبل از ظهر رفتیم  باغ ارم, اونجا بود که عیدیش را بهش دادم قبل از عید که تولد دختر

خواهرم بود با هم رفتیم بازار زرگرها تا یک دستبند واسه تولدش بگیرم, یک سرویس

را بهم نشون داد گفت خوشکله؟

دوست دارم برم کارگاه نقره سازی بگم این سرویس به جای نگین سیاهش, با سنگ

ماه تولد بهمن برام درست کنن

منم از سرویس خوشم اومد ساده بود اما خوشکل, همون روز عصرش رفتم و همون

سرویس را به اضافه انگشترش سفارش دادم که تا عید آماده بشه

نمیدونید وقتی بهش دادم چقدر خوشحال شد و خوشحالیش واسه من یک دنیا

ارزش داشت

یه عالمه تشکر کرد

بعد نوبت عیدی من بود هر چند توقع نداشتم اینقدر خودش تو زحمت بندازه اما هدیش

عالی بود

یک روز ازم خواست از میون عکسایی که دارم یکیش که خیلی دوسش دارم را بریزیم

رو فلش براش ببرم, هر چه دلیلش پرسیدم نگفت! منم اون عکسی را چند ماه

پیشش در حال نواختن با گیتارم بودم واز قضا خیلی قشنگ شده بود را براش بردم

نگو شیطون چه فکرایی تو سرش بوده!!!!

وقتی عکس دید گفت عالیه, بعد همون عکس را سفارش تابلو 3 تیکه داده بود, اونم

چه تابلویی ضد آب, ضد خش نمی دونید چقدر قشنگ شده

وقتی بهم داد باز با تمام وجود دوست داشتم بگیرمش تو بغل و ببوسمش.....

بعد ازاون عیدیای خوشکل رفتیم باغ عفیف آباد , تو رستوران باغ ناهار خوردیم  بعد

ناهار هم رفتیم موزه نارنجستان و بازار وکیل و سرای مشیر چرخیدیم

اونقدر غرق گشتن بودیم که ساعت را فراموش کرده بودیم, یک لحظه نگاه ساعت

کردیم  ای وای ساعت6 و خانمی دیرش شده  سریع اومدیم سوار ماشین شدیم و

رفتیم خانمی را رسوندیم, من موندم و تنهایی, چقدر وقتی کنارمه به خودم می بالم

مثل فرشته ها می مونه

میدونید لحظه سال تحویل دعام این بود که زودتر مشکل خانمی حل بشه و ما دوتا

عید سال دیگه را خونه خودمون باشیم

اگر بدونید چه نقشه ها واسه زندگیمون کشیدیم

خانمی این روزا همش می گه درگیر حل مشکلم هستم وقت نمی کنم به وب سر

بزنم

دعاکنید تلاشش نتیجه بده, خیلی کم طاقت شده, خیلی گریه می کنه

طاقت دیدن اشکاش را ندارم اما حاضر نیست منو شریک مشکلش بدونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 21:44  توسط شبگرد عاشق  | 

سال نو مبارک

سلام

بالاخره سال ۸۹ گذشت راستش را بخواهید برای من سال ۸۹ سال بدی بود

تنها خوبی سال ۸۹ آشنایییم با امیر بود و اینکه انگیزم را به زندگی بیشتر کرد

امیدوارم سال ۹۰ واسه همتون سالی پر از شادی عشق و برکت و خوشبختی و موفقیت باشه

سال نو مبارک

بهاریه

« بازکن پنجره را»
وبکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
و ببین پر زدن بلبل را
که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار
وببین مرغک آزردۀ عشق
که حزین بود و نزار
با شکوفایی گلهای بهار
شده سرمست غرور
دیگر آن سوزش سرمای زمستان
نَوَزد بر بدن سبز درخت
یا که شلّاق خزان
نکند غنچۀ گل را پرپر
« بازکن پنجره را»
پرکن از رایحه و عطر بهار
ریۀ خسته ز بیداد زمستان و خزان
و ببین در همه جا
فرشی از سبزه وگل پهن شده ست
تک درختی که زسرما بدنش می لرزید
جامۀ سبز به تن کرده، تنش گرم شده ست
پولک زرد و سپید
دست خیّاط طبیعت
به روی جامۀ سر سبز درخت
دانه دانه زده با زیبایی
گوییا فصل بهار
کرده بر پیکراو
تورخوش رنگ عروس
که لطیف است به مانند حریر
****
عمر کوتاه بهار
گذرد همچون رود
سال دیگر شاید
نتواند بگشاید«  »
باز این پنجره را

***********************************************

هفت سین

بــاز مـــی آیــــد بــــهـــار دلـنشین / بــاز بــلـبــل مــی شــود با گل قرین
بــاز صـــحــرا پـر شقایق می شود / بــاز روشــن قــلب عـاشق می شود
فــصــل ســـرد از هــیــبت باد بـهار / مــی کــنـــد از پــیـش روی او فـرار
ســفــره هــا بــا هـفت سین آراسته / بــا گـــل مـــهـــر و صــفـــا پیراسته
بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پیر / ســبزه و آئــیــنـه و مــاهـی و سـیر
سـیـب و سـنـبـل در کـنـار یــاسـمـن / عطربــیــد مـِشک چــون مُشک خُتَن
سرکه و سنجد، سماق و شمع و گل / عـــیـــد آمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل
ســال نــوتـحـویل و سال کهنه رفـت / هــم دل مــا تـازه شد هم شال و رخت
یــا مــُقــلّب،قــلب مـــارا شـــاد کــن / یـــا مـــُدبّـــر خـــانــــه را آبـــاد کـــن
یـــا مـــُحـــول ،اَحســــنُ الــّحالم نما / از بـــدیـــهــــا فـــارغُ الـــبـــالــم نـما

ایـــن دل «جـــاویــد» را پـاک از ریـا / کُــن خــــدا ،ای قـــادر بـــی مــنـتــها

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 6:29  توسط شبگرد عاشق  | 

عشقولانه های ما نه من!

 

 

سلام دوستان

من امیر هستم نامزد صاحب این کلبه

خوشحالم از آشناییتون

از خانم گل خواسته بودم این پست را من بذارم, ببخشید دیر شد.

شب که مامانم گفت باباش چی گفته که ناراحت شدم, حوصله هیچ چیزی را نداشتم, صبح

هم دیر از خواب بیدار شدم واسه همین فقط با عجله آماده شدم رفتم شرکت تا وقتی خانم

گل می آد شرکت منم اونجا باشم, آخه همین 2 ساعت را واسه دیدن هم داریم.

عصری هم خانواده خانمم می خواستن برن 4 شنبه سوری دروازه قرآن, ما هم به تبعیت از

خانواده خانم رفتیم اونجا. 4 شنبه سوری خیلی خوش گذشت.

ایشالا غصه هاتون تو 4 شنبه آخر سال سوخته باشه و بهتونم خوش گذشته باشد دور از هر

حادثه تلخی.

حالا ادامه قصه عشقولانه ما:

صبح که داشتم از خونه می رفتم بیرون مادر جون گفت امیر زنگ زدم به آقای فلانی هر روز

بگن تو وقت داری قبول کنم؟

مادری خیلی از خانم گل و خانوادش خوشش اومده بود, همون شب خواستگاری که برگشتیم

می گفت چه دختر نازنینی, چه خانواده محترمی, آفرین به انتخاب پسرم

دلم به حالش می سوخت که حالا می خوان بهش چه جوابی بدن واو فقط منتظر جواب مثبت

بود.

ما 2 تا داداشیم, داداش بزرگترم که داره واسه دکترا می خونه و اصلا فکر زن هم نیست, منم

که عاشق شدم باید انتظار بکشم, مادر هم مشتاق که هر چه زودتر ما را داماد کنه.

االبته همه مامانا همین که بچه هاشون یه کم بزرگ می شن فکر داماد کردنشون هستن,

مادر ما هم استثنا نیست.

خلاصه گفتم هر روز گفتن قبوله و رفتم!

واسه اینکه مادر شک نکنه هر یک ساعتی یک بار زنگ می زدم می گفتم مامان زنگ زدی چی

گفتن؟ تا اینکه مامان گفت شب اومدی خونه بهت میگم ما هم یه کم از این اصرارای الکی

کردیم و اما باز مادر چیزی نگفت!

ما که از همه چی خبر داشتیم فقط باید به قولی که به خانمی دادم عمل می کردم.

شب که رفتیم خونه گفتم مامان حالا بگو تو که منو نصف جون کردی؟

صدای قلبمو نمی شنوی داره تالاپ تولوپ میکنه!

مادری گفت: نمی خواد غصه بخوری, چیزی که زیاده دختر

منم مثلا از حرف مامان ناراحت شدم و با غصه گفتم یعنی چی گفتن؟ نه!!!!!!!!!!!!!

مامان گفت نمی دونم باباش می گفت دخترم می گه فعلا قصد ازدواج ندارم, نه اینکه امیر آقا

مشکلی داشته باشن, نه! بالاخره تقدیره دیگه. شاید قسمت هم باشن شایدم نه!

منم گفتم خوب میشه خودم باهاش صحبت کنم

باباش گفت: فایده نداره, حرف هیچ کس را قبول نمی کنه

منم اصرار نکردم, گفتم خدارا شکر تو چیزی کم نداری, رو هر دختری دست بذاری بهت نه

نمیگه

منم یه چهره غمگین به خودم گرفتم و گفتم مامان نه که نگفتن, گفتن فعلا قصد ازدواج نداره,

دروغ که نمیگن او تازه 20 سالشه اگر حالا شوهر کنه که هنوز 30 سالش نشده پیر می شه,

یه کم صبر می کنیم تا بزرگتر بشه

مامان هم گفتن والا من نمیدونم هر کاری دوست داری بکن

درسته هیچ کس نمی دونه, اما من که جواب مثبت را گرفتم, خانمی هم که بهم قول داده

اونم دوسم داره و منو می خواد ولی از بدی شانس باید یه کم از هم دور باشیم

او الان برای من نامزدمه و هیچ کس هم نمیتونه ازمن جداش کنه.

برامون دعا کنید, من اصلا طاقت دوریش را ندارم, هر چه بیشتر همدیگه را می بینیم

بیشتر جذب خوشمزگی هاش, اخلاق و رفتارش می شم و دوری برام سخت تر میشه

عسلم دوست دارم تا همیشه, امیدوارم منو لایق عشق خودت بدونی.  

تو تنها همسفر و همدم من هستی تا همیشه بهت وفادارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 7:44  توسط شبگرد عاشق  | 

عشقولانه های من

 

 

سلام دوستای گلم

چرا شما بهم نگفته بودید  که مطلبی که گذاشتم ناقصه!

سه شنبه  گذشته درباره وب به امیر گفتم که دارم  خاطراتمون تو وب می نویسم مشتاق شد که ببینه و

مطالب را بخواند.

همینجور که پستها را می خوند رسید به شب خواستگاری و بعد هم رضایت امیر, گفت خانمم اتفاقات

بعد از شب خواستگاری را که نگذاشتی, نگاهی کردم دیدم آره, من اون روز هم نوشته بودم اما یادم رفته

بوده بذارم

فکر می کردم هر سه پست را با هم گذاشتم اما نگو یکی را فراموش کرده بودم, کلی جو امیر ضایع شدم

این پست ادامه پست قبلی نه قبلتری هست!

راستی امیر دوست داره به پرشین بلاگ نقل مکان کنیم واسه همین خیلی نمیام آپ کنم

البته تا زمانی که به پرشین نرفتیم اینجا می نویسیم اما کم!

حاالا دیگه شد وبلاگ مشترکمون, آخه امیرم گفت منم می خوام تو وبلاگ بنویسم, منم رمز وب بهش

دادم

بچه ها فردا شب زمانی هست که برای جواب مشخص  کردیم

مامان امیر فردا میزنگوله به بابا که واسه جواب بیان؟؟؟؟؟؟

حتما بقیه ماجرا را براتون می نویسم

 

  بعد از رفتن اونا مامان گفت نظرت چيه؟

 تورو خدا ديگه اذيتمون نکن, بهونه هاي بني اسرائيلي نيار, بذار بابات بره

 تحقيق کنه اگر خوب بودن برو سر خونه زندگيت.

 آخه امير اولين خواستگار نبود, خواستگاراي بهتر يا در حد امير قبلا هم اومده بودن که من جواب منفي

داده بودم, مامان واقعا کلافه شده بود ميگفت به فاميل که ميگي نه, غريبه هام که ميگي نه پس تو چي

ميخواي دختر؟

 من برام شغل و موقعيت و پول زياد اهميت نداره, اون چيزي که خيلي برام

 مهمه علاقه هست تا زماني که نسبت به طرفم علاقه نداشته باشم نميتونم بهش فکر کنم

اين روزا واسه من خيلي سخت مي گذشت, اون شب وقع داشتم امير بهم زنگ بزنه باهام حرف بزنه اما

تا صبح خواب به چشام نيومد از اميرم خبري نشد, هر چند که خيلي زود بود اما يه حس بد داشتم.

 صبح شب خواستگاري, سه شنبه بود يعني من بايد مي رفتم دانشکده پيش استاد براي اينکه اون

کارايي که کرده بودم را نشونش بدم ورفع اشکال کنم.

 اما چون مي دونستم امير اونجاست نرفتم, نميخواستم تو رودروايسي بيفته, اون بايد عاقلانه تصميم مي

گرفت

 ساعت حوالي 10:30 بود که امير زنگ زد جواب ندادم, اس داد که کجايي؟

 چرا نيومدي؟ منتظر بودم بياي باهات حرف بزنم؟

 بازم جواب ندادم.

چند دقيقه اي طول کشيد دوباره زنگيد جواب دادم, گفت چرا نيومدي؟ مگر قرار نبود شنبه ها و سه شنبه

ها بياي پيش استاد حالا ما رو بيخيال, گفتم نميخواستم بيام که مزاحم فکر تو باشم

 گفت اين حرفا را بذار کنار بايد باهات حرف بزنم تمام شب بيدار بودم خواب به چشام نيومد.

 گفتم حرف فايده نداره, من نظرم عوض نميشه تحت هيچ شرايطي هيچ کس از مسئله من خبردار

نميشه حتي به قيمت از دست دادنت؟

 گفت نه,اين جيزا نيست, ميخوام باهات حرف بزنم

 خلاصه قبول کردم آماده شدم رفتم دانشکده, اول رفتم پيش استاد ,بعد از رفع اشکال استاد گفت

ميخواي امير استادراهنمات باشه, با يه هول و استرس گفتم: نه! نه!

 امير اومد داخل گفت چرا نه؟ من اينقدر ترسناکم

 نميدونستم چي بگم؟ ساکت شدم, کلاس خيلي شلوغ بود. استاد رفت بيرون

اميرگفت بريم قدم بزنيم حرف بزنيم.

 گفتم نه!

 گفت واي دختر تو که همش ميگي نه, پس بيا بريم اين شاناري که تو ملاصدراست, فاصله زيادي با

دانشکده نداشت قبول کردم ورفتيم.

مي دونستم که ميخواد سوال پيچم کنه, تو سکوت فقط کنارش قدم ميزدم که خودش سکوت شکست و

گفت نميخواي چيزي بگي؟

 به نظرت بهتر نيست منم بدونم؟

 شايد اصلا اون مسئلت از نظر من مانعي براي ازدواجمون نباشه؟

 شايد بتونم کمکت کنم زودتر حل بشه؟

 گفتم نه حرف من يکيه!

 سرش گرفت بين دوتا دستاش يه نفس عميق کشيد و براي چند لحظه اي سکوت کرد...

 بعد گفت ببين خانمي من خيلي وقته دارم با انتظار وصال تو سر مي کنم و سختي انتظار را چشيدم و

نميخوام يک بازيچه باشم, نميتونم رفتنت تحمل کنم, من تاب و توان جدايي را ندارم مشکل تو هر چي

که باشه ندونسته قبولش مي کنم و فقط ميخوام بدونم تو چه تضميني واسه من داري که يه بازي

نيست

گفتم اين چه حرفيه؟ فکر مي کني من کيم؟ درباره من چه جوري فکر ميکني؟ گفتم هر چي تو بگي

همون کار ميکنم تا باورت بشه.

گفت يک جشن کوچولو ميگيريم و من وتو نامزد ميکنيم تا همه بدونن تو مال مني اونوقت تا هر وقت تو

بخواي صبر مي کنيم.

گفتم نه نميشه, بايد فقط بتوني بهم اعتماد کني و انتظار بکشي, من به تمام مقدساتم قسم ميخورم

که اگر تو تا زمان حل مشکلم منتظرم بموني پيمانم نشکنم و باهات ازدواج کنم.

امير من دوست دارم, منم تاب جدايي تو را ندارم اما تنها چاره کار همينه تصميم با توئه قبول کردي خبرم

کن هيچ کلکي هم تو کار نيست و هيچ اجباري هم نداري که قبول کني.

 خداحافظي کردم و رفتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 9:17  توسط شبگرد عاشق  | 

عشقولانه های من

 

اون روز بی توجه به امیر, حال و روزش و بی آنکه منتظر جوابی از او باشم

 گذاشتم رفتم

منم خیلی داغون بودم, تمام مسیر را تا خونم از کوچه پس کوچه ها پیاده

اومدم از دست خدا حسابی شاکی بودم چرا باید این مشکل واسه من

پیش می اومد, چرا باید تاوان گناهی که نکردم را پس بدم, چرا باید سایه

ترس همراهم باشم تا نتونم به وصال اونکه دوسش دارم برسم

آی خداااااااااااااااااااااااا دلگیرم ازت؟

امیر شاید یکی بود تا باهاش درددل کنه, اما من چی؟ من که نمیتونستم با

هیشکی بحرفم؟

باید میریختم تو خودم و میسوختم و دم نزنم؟

به کی باید حرف میزدم تا آروم بشم با خدا!!!!!!

اگر میخواست کمکم کنه چرا مسئله ای را که هیچ اشتباهی برای

ساختنش نکرده بودم را برام ساخت؟

نمیدونید تو شبانه روز چقدر یادم که بهش می افته گریه میکنم؟

اصلا حکمت کارخدا را نمیدونم, مگه بنده هاش دوست نداره, نمیگم بی

گناهم اما گناهی نکردم که تاوانش این مشکل باشه؟

با این مشکل ثانیه ثانیه های زندگیم اشک و غصه شب شنبه بود که دیدم

یه مسیج از امیر رسید هنوز نخونده بودمش که زنگید, بی هیچ سلام و

علیکی گفت دختر تو کجایی؟ دیروز تا حالا هر چه میزنگم میگه در دسترس

نیست!

گفتم: اول سلام خوبی؟ رفته بودم شهرستان نمیدونم چرا آنتن نمیداده.

گفت: خیلی بی معرفتی, تو سردرگمی که گذاشتیم هیچ دلداری هم بهم

نمیدی, گذاشتی رفتی بی هیچ جوابی!

گفتم من جوابی برای سوالت ندارم, باید خودت تصمیم بگیری عاقلانه, نه با

 محبتای من

گفت جوابی نداری یا نمیخوای بدی؟

گفتم با هم هیچ فرقی نمیکنه, مهم اینه که هر وقت این سوال بپرسی

جواب من سکوته.

گفت: عشق من به تو, علاقه ای نیست که تازه به وجود اومده باشه و

بتونم بذارم برم, درسته ت فقط ۲۰ روزه که میدونی من دوست دارم, اما من

 9 ماهه که دارم شب و روز با رویای تو زندگی می کنم] تو همه این مدت

تمام تلاشم کردم تا خودم جمو جور کنم تا به تو برسم, میمونم و به حرفت

 اعتماد می کنم. قول قول که مشکلت که حل بشه نمیری دنبال بهتر, پولدار

 تر, خوشکلتر از من.

گفتم:خوشکلی و پولداری عشق نمیاره, منم وقتی به کسی علاقه ای

نداشته باشم نمیتونم بهش فکرکنم چه به اینکه بخوام عشقم ول کنم برم

با اون

گفت: یعنی فردا میای دانشکده, گفتم آره میام ساعت 10 اونجام

و اینجوری شد که امیر قبول کرد و منم یه جورایی مطمئن شدم که امیری

که باخانوادش پا پیش گذاشته,از من خواست که برای تضمین برای او موندن

 نامزدی کنم بعد هر چه که بخواد منتظر حل مسئله من میمونه یه بازی

نیست و منو واقعا واسه ازدواج میخواد نه واسه خوشگذرونی

همتون واسم دعا کنید تا بتونم زودتر مشکلم را حل کنم و به عشقم برسم

خیلی دوسش دارم, اما مجبور بودم باهاش سرد برخورد کنم تا عاقلانه

تصمیم بگیره

فرداش که دیدمش روم نمی شد بهش نگاه کنم, بعدشم من اونجا که

میرم بیشتر درگیر پروژم هستم

 و رفع اشکال تا عشق بازی

یه کم ازش خجالت میکشم, موقع برگشتن رسوندم خونه, فقط همون یه

 رب را با هم بودیم

دلم برای نگاهش و چشمای قشنگش تنگ شده اما این روزا درگیر خونه

تکونی هستم واسه همین

امروزم نرفتم دانشکده تا ببینمش  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 11:32  توسط شبگرد عاشق  | 

 

اون روز دل تو دلم نبود, خيلي استرس داشتم نميدونستم وقتي اومد چه

جور بايد باهاش حرف بزنم يعني درواقع نميدونستم چه جوري بايد شروع

کنم؟

اونقدر اين سوالات تو سرم چرخيد و بي جواب موند داشتم ديوونه ميشدم؟

هيشکي حال اون روز منو درک نميکنه؟

خودم سرگرم کردم به تميز کردن و جارو کشيدن, به اينکه چي بپوشم, چه

 رنگي بپوشم اما هيچي آرومم نميکرد, بغض گلوم گرفته بود, اشک تو

چشام خونه کرده بود داشتم خفه ميشدم چند بار خواستم با امير تماس

بگيرم و بگم نياين جواب من منفي هست! اما دلم پيشش بود نميتونستم

دلم راضي کنم!

اما لعنت به اين دل که هر چي ميکشيم از دست اين دله؟

بالاخره زنگ خونه به صدا دراومد دست وپام ميلرزيد, قلبم تالاپ تلوپ ميکرد

آره, امير و خانوادش بودن!

همين که نشستن حال و تعارفي کردن و باباش شروع کرد به صحبت, من

 تو آشپزخونه بودم اونقدر استرس داشتم که نمي فهميدم چي داره ميگه

تا به خودم اومدم گفتن چاي بيار, سيني تو دستام ميلرزيد تمام تلاشم

کردم که به خودم مسلط باشم, چاي را که جلو همه گرفتم سيني را

گذاشتم رو ميز و نشستم. بابام گفت خوب امير آقا از خودتون بگيد؟

امير خيلي قشنگ و شيوا حرف ميزد بهش حسوديم مي شد,

گفت: متولد 63 هستم, دانشجوي کارشناسي ارشد دانشکده مهندسي

شماره 2, 5 تا دوست هستيم که هر کدوم تو يکي از شاخه هاي کامپيوتر

تخصص داريم يه شرکت زديم اوقات فراغت را اونجا کار ميکنم, خدا را شکر

درآمدم خوبه درآمد پايه اکثرا1/200 يا 1/500 البته گاهي وقتا بالا پايين داره,

وسيله شخصيم پرايده, يه خونه نقلي (90متري) تو ستارخان دارم

اينا ماديات بود و اون چيزي که از ظاهر من مشخصه, اما اعتقادات و اخلاق و

 رفتار چيزيه که شما بايد تحقيق کنيد و بفهميد, اما اگر بخواهيد از زبون

خودم بشنويد آدم معتقدي هستم, اهل نماز و روزه ام, بداخلاق نيستم,

اهل دود والکل نيستم و از تمام مشتقاتش بدم مياد, اگر چيزي از قلم

انداختم بپرسيد؟

فکر مي کنيد بابام چي پرسيد؟

بابا گفت: شما همش از درس و کار صحبت کرديد پس سربازي چي؟

امير گفت: از اوناش نيستم که از سربازي فراري اند, بعد از اتمام تحصيلم

پيگيري مي کنم

همين جا بود که مامان گفت: دختر من درسش خيلي واسش مهمه, تازه

کاردانيش تموم شده و حالا حالاها بايد درس بخونه تا به اون مو قعيتي که

مي خواد برسه

امير گفت: اتفاقا چه تفاهمي, منم خيلي به درسم وابسته ام و درکش مي

 کنم. منم برام مهمه که درسش را ادامه بده

بابامم گفت خيلي هم خوب, بايد ببينم نظر دخترم چيه؟ که مامان امير گفت

 پس بهتر برن با هم صحبت کنند بابام هم اجازه داد بريم با هم صحبت کنيم

وقتي نشستم گفت چيه چرا رنگت پريده؟ چرا اينقدر هولي؟

گفتم چيزي نيست, تو شروع مي کني يا من؟

گفت تو شروع کن

بعد از گفتن علايق, خواسته ها و سلايقمون گفتم فقط ميمونه يک مسئله

 که به نظر تو بستگي داره؟

تو تا چقدر ميتوني منتظر من بموني؟ من الان قصد دادن جواب مثبت را

ندارم!

گفت يعني چي؟

گفتم ببين امير من يه مسئله تو زندگيم هست که تمام فکرو روحم تسخير

کرده بايد بهم مهلت بدي تا مشکلم حل بشه بعد دوباره جلسه خواستگاري

جواب مثبت من, تحت هيچ شرايطي هم نه به تو, نه به هيچکس ديگه

مسئلم را نميگم؟

مسئلم حل شدني هست, فقط نميدونم چقدر زمان ميبره, شايد يک هفته

ديگه, شايد يک ماه ديگه حتي شايدم يک ساله ديگه دير و زود داره اما

سوخت و سوز نداره؟

گفت بايد بهش فکر کنم

گفتم تا کي؟ چقدر وقت ميخواي که بهش فکر کني؟

گفت بهت زنگ ميزنم

گفتم قول بده که فقط بين خودمون بمونه نه خانواده تو نه خانواده من هيچي

 نبايد بدونه؟

گفت باشه, پس وقتي رفتيم ميگم تو وقت خواستي که فکر کني

وقتي رفتيم تو سالن مامانش گفت شيريني بخوريم يا نه؟

امير گفت شيريني را که ميخوريم اما وقتي اومديم واسه جواب!

بعد از اومدن ما, خانواده ها چند دقيقه اي با هم صحبت کردن و بعد رفتن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 11:23  توسط شبگرد عاشق  | 

عشقولانه های من

 

امروز همون فردایی بود که امیر گفت قراره مامانش به بابام زنگ بزنه یه تاریخ مشخص

 کنه, دل تو دلم نبود. دوست داشتم زودتر ساعت بشه 5 و 6 تا بابام بیاد خونه و

بگه چی گفتن و چی گفته؟

انتظار به سراومد بابایی اومد خونه, استراحتی کرد و بعد به مامانی گفته بود که یه

نفر زنگیده و گفته که دوست استادش هست, اونجا آشنا شدن خواست که من یه

 تاریخ مشخص کنم که بیان منم گفت شب تماس بگیرید. بابا استادم را میشناخت

چون چند بار بابا خودش بره بودم دانشکده مهندسی پیش استاد واسه پروژهای

 ترمای پیش.

این استادمون چون دارن رو تز کارشناسی ارشدشون کار میکنن و غیر از اون

ساعاتی که با خودمون کلاس داره دانشگاه نیست و قتی بچه ها برای پروژه کمک

 میخوان میگه بیایید دانشگاه خودش, چون اکثر وقتش را یا اونجاست یا شرکت.

وقتی به من گفتن, من گفتم بگید دوشنبه 2 اسفند ساعت 8بیان!

شب مامانش که زنگید بابا بهش گفت و اونا هم قبول کردن, من دیگه تا روز

خواستگاری نه به امیر اس دادم نه جواب مسیجاش را دادم, چون احساس میکردم

نباید بذارم بهم نزدیک بشه تا شب خواستگاری که من حرفام را بزنم ببینم بازم دوسم

 داره یا نه؟

نمیخواستم تا قبل خواستگاری حرفی بزنم که بعد اگر رفت پشیمون بشم و خودمو

لعنت کنم!

من یه مسئله دارم تو زندگیم که اول باید اونو حل کنم بعد به فکر ازدواج باشم,همش

 با خودم میگفتم یعنی امیر قبول میکنه که من بهش بگم اگر منو میخوای باید منتظرم

 بمونی شاید یکسال, شاید 6ماه شایدم یک هفته دیگه شایدم همین فردا!

خلاصه با این علامت سوال روزا را گذروندیم تا به دوشنبه 2 اسفند رسیدیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 9:42  توسط شبگرد عاشق  | 

عاشقانه های من

 

عصری بود که استاد بهم زنگ زد, گفت ترم 3 که بودی اون دفعه که اومده بودی

 پوستری که برای درس چند رسانه ای را طراحی کردی به من تحویل بدی, اون موقع

 امیر دیده بودت و دلش گیر کرده بود به من گفت منم بهش گفتم تو اول تکلیف خودت

 مشخص کن ببین هوسه یا عاشق شدی, خانوادت نظرشون چیه؟ یه سرو سامون

 به خودت و زندگیت بده هر وقت همه چی اوکی بود منم تاجایی که بتونم پا پیش

 میزارم,

 امیر با مادرش که صحبت کرد قرار شد بیاد یه جا شما را ببینه, منم بهش گفتم که

 دوشنبه ها ساعت 5 عصر آخرین کلاستون با من تمام میشه, میتونید بیاید جلوی

 دانشگاه تا شما را ببینه, وقتی که دید مادرش هم راضی من خواستم به شما بگم

 امیر گفت نه! بذار یه سرو سامون به وضع زندگیم بدم تا وقتی رفتم پیشش, حرفی

 واسه گفتن داشته باشم.

هراز گاهی هم سراغت را از من می گرفت, حالا تقریبا به خودش سروسامونی داده

 و میخواد که با خانوادت صحبت کنه و هر وقت شما مشخص کنید بیان

 خواستگاری****

منم دلم گیر کرده بود, صدام میلرزید, گفتم من که هیچ شناختی ازش ندارم نه

 خودش, نه خانوادش.

گفت من از این بابت براتون ضمانت می کنم که پسر خانواده دار و خیلی خوبی هست

 هم تو اخلاق, رفتار, شخصیت و بالاخره باید رابطه ای برقرار بشه تا شناخت صورت

 بگیرد حالانظرت چیه؟ منم گفتم شماره بابام را میدم باهاش حرف بزنید و یه تاریخ

 مشخص کنید؟

شب بود که امیر به خودم مسیج داد و نظر من راجع به خودش پرسید؟

من نگفتم که دوستش دارم, فقط گفتم باید بشناسمت تا بدونم چه اخلاق و رفتاری

 داری, علاقه حتما نباید قبل از ازدواج وجود داشته باشه, تو اگر خوب باشی میتونی

 منو به خودت علاقه مند کنی.

دیگه جوابشو ندادم, اس داد که فردا مامانم به بابات زنگ میزنه تا یه تاریخ واسه

 خواستگاری مشخص کنه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 9:36  توسط شبگرد عاشق  |